تبليغاتX
کاغذ مچاله

کاغذ مچاله

پراکنده گویی های یک روزنامه نگار

قربانعلي دري نجف‌آبادي براي اولين بار چگونگي انتخاب خود به عنوان وزير اطلاعات را تشريح كرد. در این کتاب دری نجف آبادی

خاطرات مهمی از  چگونگي انتخاب خود به عنوان وزير اطلاعات و نحوه انتخاب مدیران وزارتخانه با اسم آنان منتشر کرده است .

اواسط مرداد ماه سال 76 چند روز قبل از معرفي كابينه به من زنگ زدند و گفتند آقاي خاتمي با شما كار دارد. پيش از آن مقاله‌اي درباره عدالت اجتماعي نوشته بودم و آن را براي ايشان فرستاده بودم و بيش از اين ارتباطي با ايشان جز همان ملاقاتي كه گفتم نداشتم. فكر مي‌كنم افرادي مانند آقاي خسرو تهراني و اشخاصي ديگر، چون ديدند انتخاب وزير اطلاعات به بن بست رسيده است مرا پيشنهاد دادند. از طرفي چون همه وزرا معرفي شده بودند و شهريورماه بايد كابينه آماده كار مي‌شد، هيچ وقتي نمانده بود و وزير اطلاعات بايد سريع معرفي مي‌شد.
وقتي نزد آقاي خاتمي رفتم ايشان از من خواست وزارت اطلاعات را بپذيرم. در آن زمان، من رئيس كميسيون برنامه و بودجه و عضو هيات رئيسه و ناظر مجلس در شوراي پول و اعتبار بودم. هم چنين عضو خبرگان رهبري و امام جمعه موقت شهر ري ونيز دبير كل گزينش كشور و عضو مجمع تشخيص مصلحت و معاون مركز استراتژيك بودم و البته چند پست مهم ديگر نيز داشتم. بنابراين با اين همه مسئوليت‌ نيازي به پست و مقام نداشتم و تا حدودي به زور و اجبار از سوي دوستان به من تكليف شد كه آن را بپذيرم.
وضعيت به گونه‌اي درآمد كه ناچار شدم بپذيرم و به آقاي خاتمي گفتم: خانه من نزديك خانه شماست و جدا از مسئوليت، مانند يك برادر حاضر به هرگونه همكاري هستم و نيازي به مسئوليت هم نيست. آقاي خاتمي گفت: مسئله‌اي خدمت شما به نظام جدا از مسئوليت‌ها جاي خودش را دارد ولي اكنون مسئله‌ وزارت اطلاعات به يك چالش عليه دولت تبديل شده و بايد آنرا بپذيريد، البته من در اين ملاقات هيچ قول قطعي ندادم فقط در حال مذاكره با هم صحبت كرديم. 
فرداي ملاقات با آقاي خاتمي مجمع تشخيص مصلحت تشكيل جلسه داد. در اين جلسه، يادداشتي به دكتر ولايتي دادم و در مورد تصدي وزارت با ايشان مشورت كردم. آقاي ولايتي در جواب من نوشتند كه وزارت اطلاعات مانند يك شهر است و گرايش‌ها و بينش‌هاي مختلفي در آنجا حاكم است. آقاي دكتر مبيني كه الان جزء‌ دبيران مجمع تشخيص مصلحت است و زماني در چهارمحال و بختياري استاندار بود هم به من گفتند كه وزارت الان دچار بن‌بست است و خارج ساختن آن از بن بست خود يك ارزش است.
باتمام آن چه گفته شد من باز در پذيرش اين پست مردد بودم در جنوب شهر كنار پارك بابايي، من در مسجد جامع حجت اقامه‌ي نماز مي‌كردم كه الان هم ادامه دارد. در آنجا دو مدرسه حوزوي مخصوص برادران و خواهران دارم. از دفتر رياست جمهوري به آنجا هم زنگ زده بودند و گفتند آقاي خاتمي با آقاي دري كار فوري دارد. من نماز مغرب و عشا را خواندم و ما بين نماز شروع به سخنراني كردم كه يكي از برادران آمد و گفت: رئيس جمهور پشت خط است و با شمار كار دارد. من آمدم در صندوق قرض الحسنه مسجد و با تلفن با آقاي خاتمي شروع به گفت‌وگو كردم.
آقاي خاتمي گفت: شما كجا هستيد؟ گفتم: مسجد، گفت: در اين شرايط؟ گفتم: ما آخوند هستيم و كار اصلي ما مسجد است و كار ديگري جز اين نداريم. ايشان گفتند: كي مي‌توانم شما را ببينم. گفتم تا نيم ساعت ديگر خدمت شما هستم. ساعت 5/9 شب خدمت ايشان رسيدم ديدم وي مسئله را جدي تلقي كرده است و گفتند شما بايد با مقام معظم رهبري هم ملاقات داشته باشيد. من گفتم صحيح نيست بروم و بگويم من مي‌خواهم وزير اطلاعات شوم و تقاضاي ملاقات دارم. معظم له اگر امري داشته باشند در آن صورت من در خدمت ايشان هستم. آقاي خاتمي گفتند من اين نكته را پيگيري مي‌كنم.
به منزل كه رسيدم جناب آقاي حجازي از دفتر آقا زنگ زدند كه فردا ساعت 15/6 آقا منتظر شما هستند. خدمت آقا رسيدم. به ايشان گفتم: من از مدت‌ها پيش به شما ارادت داشته‌ام. در مسجد كرامت و مسجد امام حسن پاي صحبت‌هاي شما مي‌آمدم و در سال 52 و 53 تفسير خطبه‌هاي نهج البلاغه شما را گوش مي‌دادم. پس از پايان اين صحبت‌ها، ايشان چند تذكر مهم به من دادند. اول اين كه برخي از افرادي كه با وزارت اطلاعات مسئله دارند و گاه به دلائلي ارتباط دارند براي شما مشكلي ايجاد نكنند. دوم اين كه شما به وزارتخانه‌اي مي‌رويد كه تجربه لازم را براي تصدي آن جا نداريد و بايد از تجربه افرادي كه در آن جا بوده‌اند استفاده كنيد.
از خدمت آقا كه بيرون آمدم با آقاي خاتمي رو به رو شدم ايشان مي خواستند خدمت آقا بروند. گفتند: رفتيد ملاقات آقا؟ گفتم: بله و ايشان خوشحال شدند. به اين ترتيب مسئله‌ وزارت اين جانب براي آقاي خاتمي قطعي شد.

خبرگزاری فارس   متن  بخش  «تصدي وزارت اطلاعات» راکامل  منتشر کرده است

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 تیر1384ساعت 16:20  توسط   | 

  چهار شنبه شب آخرین همنشینی راویان اخبار با سید محمد خاتمی بود.آنانی که زیر برف و باران زمستان و زیر نور مستقیم آفتاب تابستان هشت سال با پرسش باران کردن خاتمی خبر رسانی کردند اینبار آمدند نه برای پرسش کردن که برای شنیدن .گفت و شنودی صمیمانه و دیداری پرهیجان خبرنگاران و "سید اصلاحات " خاتمی صبورانه و مظلومانه سخن گفت و نیز خبرنگاران در زیر هر یک در گوشه ای همراه با بغض و اشک شنید اما باز هم نتوانستند ننویسند خاتمی ارام و با لبخند به محوطه سبز سعد اباد امد  هجوم احساس مثل همیشه به سمت او جاری شد.خاتمی دوستانه با تک تک خبرنگاران صحبت کرد دست یکایک مردان عرصه خبررسانی را فشرد و با انانکه به آغوشش می شتافتند با لبخند همیشگی مصاحفه کرد .خاتمی که  در شب وداع خود با خبرنگاران درصبورانه و مظلومانه  درد دل می کرد می گفت :من تلاش كردم در اين مدت هر كجا رفتم، به‌خصوص در ميان اصحاب مطبوعات، هيچ احساسي به‌جز احساس خودماني‌بودن ايجاد نكنم تا بدانند اين خدمتگزار نيز فرد كوچكي است از خود جامعه و اهل فرهنگ و انديشه . خاتمی بی تشریفات بی محافظ و در کنار تک تک خبرنگاران سخنان انان را شنید یکی  توصیه ای کرد دیگری در خواستی داشت خبرنگاری در باره اینده اش پرسید و همکارش از گذشته و خاتمی از گذشته گفت و از آینده خاتمی همچنان با تحملی دوست داشتنی از مقابل یکایک میزهای خبرنگاران عبور کرد و خسته نباشید گفت و بعد سخنرانی شب وداع  .خاتمی گفت و خبرنگاران شنیدند . حرفهای کوتاه خاتمی شنيدنی بود. حرفهايی در ميان لبخند و احترام و بغض‌های پنهان از يک خداحافظی تلخ.خاتمی انجا که گفت :امروز فضاي گفتمان قيم‌مابانه، گفتمان مردم را ناديده انگاشتن و مردم را در مسير خواست‌هاي خود خواستن، گفتمان امنيت‌محور و توجيه خشونت، به گفتمان اعتقاد به حقوق اساسي ملت و مسابقه براي جلب نظر مردم تغيير كرده است؛بغض کرد و من دیدم که خبرنگاری چگونه اشک در چشمانش حلقه زده است . دیدم که همکارانم چگونه هریک در گوشه ای خود فقط افسوس روز های از دست رفته را می خورند و افسوس رفتن خاتمی . خاتمی اما سخنش را تمام کرد و ناب ترین و شور انگیز ترین لحظات روی داد . چهل خبرنگار حوزه دولت لوح سپاس به اموزگار بزرگ ادب و شکیبایی را تقدیم کردند . خاتمی لوح را گرفت . چهل شاخه گل رز سفید و سرخ برسر خاتمی . خاتمی یکایک گل ها را گرفت . لبخند زد . امد وعکس یادگاری گرفت . همه می خواستن در کنار او تصویر خود را ثبت کنند گویا می دانستند که او یک تصویر ثبت شده بر تاریخ . دیگر  اسمان تیره شد و خبرنگاران سرمست سرود ای ایران و یار دبستانی می خوانند و درود بر خاتمی می گفتند . هم قدم با خاتمی زمین سبز سعد اباد را رفتند و شام اخر را خوردند . وقتی هم که خبرنگاری به خاتمی گفت نمی توانم این شام را بخورم . خاتمی   پدرانه گفت پسرم نه !بخور من جایی نمی روم پیش شما هستم . اما سرانجام در پایان یک شب همنشینی خاتمی رفت بی اسکورت .رفت با اتوموبیل اش از تونل اشک و اه خبرنگارانی که اما برایش دست تکان می دانند و اواما  باز لبخند میزد .رفت

** *

افسانه‌ از گذشته‌ برمى‌آيد.حماسه‌ را زمان‌ از زمان‌ حال‌ مى‌سازد و اسطوره‌ به‌ آينده‌ پيوند مى‌خورد. با اين‌ سه‌ زمانى‌ که‌ دراختيار داريم‌ تنها نياز به‌ يک‌ چهره‌ داريم‌ تا قصه‌اى‌ سر راست‌ بگوييم. قصه‌اى‌ با آغاز و ميانه‌ و پايان. قصه‌اى‌ با آغازى‌ افسانه‌اى‌ و ميانه‌اى‌ حماسى‌ و پايانى‌ اساطيري.. هر قصه‌ چهره‌ مى‌خواهد و چهره‌ قصه‌ها همان‌ قهرمان‌ قصه‌ها هستند. اما در قصه‌ ما کدام‌ چهره‌ چهار چوب‌ گذر از افسانه‌ به‌ حماسه‌ و پيوند به‌ اسطوره‌ را مى‌سازد.. خاتمى‌ بيشترين‌ افسانه‌ها را گفت‌. در خيابان‌ها، کوچه‌ها و مدرسه‌هايى‌ که‌ بودم، حرف‌ها و وعده‌هايى‌ را تکرار مى‌کردند که‌ از چهره‌اى‌ با لبخند شنيده‌ بودند. افسانه‌هاى‌ لبخند از آن‌ خاتمى‌ بود. لبخندى‌ که‌ صندوق‌ها را پر از افسانه‌سرايى‌ به‌ نام‌ سيد محمد خاتمى‌ کرد. افسانه‌هاى‌ او حماسه‌اى‌ ساخت‌ که‌ به‌ آن‌ پسوند دوم‌ خرداد دادند. پس‌ حماسه‌ دوم‌ خرداد از بطن‌ افسانه‌هايى‌ برآمد که‌ قهرمان‌ اول‌ آن‌ سيد محمد خاتمى‌ بود.قصه‌ خاتمى‌ چه‌ تلخ‌ و چه‌ شيرين‌ قصه‌اى‌ دوست‌ داشتنى‌ است. قصه‌اى‌ که‌ قهرمان‌ آن‌ و سراينده‌ آن‌ يکى‌ است. او از افسانه‌ برآمد و حماسه‌ ساخت. حالا ديگر شعارهاى‌ خاتمى‌ که‌ همان‌ افسانه‌ ما بودند فراموش‌ شده‌ و هيچ‌ مادربزرگى‌ ذهن‌ خود را به‌ ضبط‌ همه‌ افسانه‌ها اختصاص‌ نمى‌دهدخاتمی رفت و ماماندیم پر از خاطره و چشمانی نگران .این سالها فقط از خاتمی نوشتیم از لبخندهاي آمدنش گفتيم؛ از اشكهاي ماندنش نوشتيم؛ تا سكوت هاي سنگينش  ، همه را ورق زديم.اما اکنون باید از رفتنش بنویسیم . نوشتن و گفتن خداحافظى هميشه سخت است و براى خاتمى سخت تر، بايد با خاتمى خداحافظى كرد . اين يك واقعيت است اما با مردى خداحافظى مى كنيم كه انديشه هاى خردمندانه اش صداقت و صميميت اش ماندگار و ستودنى است. بايد با خاتمى خداحافظى كرد اما البته بايد گفت ، خاتمى محبوب خسته نباشيد.
آتش دل كى به آب ديده بنشانم چو شمع
آتش مهر تو را حافظ عجب در سر گرفت
خاتمی رفت  اين رسم روزگار است. با خاتمى بايد خداحافظى كرد
.

 

+ نوشته شده در  جمعه 24 تیر1384ساعت 14:31  توسط   | 

تهران - میدان انقلاب - ساعت ۵ بعداز ظهر ۰ تجمع حامیان گنجی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 تیر1384ساعت 15:6  توسط   |