امروز صبح ساعت زنگ زد، احساس عجيبي داشتم، انگار زودتر از معمول بيدار شدهام، نيم خيز شدم كه ساعت را خاموش كنم ندايي آمد كه اين ساعت، ساعت تو نيست، ساعت بيداري و رفتن رييس جمهور است .... و من منگ... خواب بود يا بيداري ؟...
ساعاتی گذشت ....چشمانم غمناک بود نمی دانستم بخندم یا بگریم ... یادم آمد... اما یک دفعه یادم آمدکه
8 سال گذشته ...هشت سال از آن روز که آن مرد آمد، آمد با ياس! و عطر همان كلماتي را ميداد كه با خودش برايمان به ارمغان آورد. آن مرد آمد با صداقت و صيانت، صداقت با مردم و صيانت از مردم ....دوم خرداد 76 مردي آمد از تبار آيينهها، از كوي نور و از دل كوير! با سبد سبد حرفهايي از جنس بلور: "آزادي بيان، دموكراسي، خودباوري، صلح، گفتوگو، حقوق شهروندي ورفع فساد و فقر ...يادش بخير! چه روزهاي تلخ و شيريني را گذرانديم. و حال هشت سال در ناباوري محض گذشت. چه لحظههايي كه با خندههايش شاد گشتيم و با گريههايش گريستيم. يادش بخير! ...امروز آخرين روزاوبود .او رفت تا تبديل به يك نام، اسطوره، بزرگمرد و ... در سطور به يادماندني تاريخ شود و در رديف بزرگمرداني كه عاشقانه و دلسوزانه و صادقانه به ايران خدمت كردند!
***
باور كنيد احساساتي نيستم ... دلم گرفته من هم به خاتمي انتقاد دارم . گلايه دارم ... از خيلي چيز ها . از سكوت هايش ... از بی تفاوتي اش .... مراسم سلام خاتمي را ديديد .... حجاريان چه تنها نشسته بود . حرف خاتمي در باره گنجي را ياد آوريد .... اما چه بگويم .... چه بگويم .....بگذاريد بگويم .... بگذاريد امروز گلايه نكنيم ...... امروز فقط بايد گفت دلم براي خنده سيدم تنگ شده. سيد بخند؛ دلم براي خندههايت تنگ شده. به مانند حماسه جاويد دوم خرداد بخند. خاتمي عزيز! شرافتت ستودني، نامت بر تاريخ اين مرز و بوم همچون ستاره درخشان خواهد ماند.
***
اي مه چون شدي رستم روزي ز زمانه /گويند همه نامت در قصه و افسانه / شد نام تو در دنيا همچون گل نيلوفر / گيتي شده چون شمعي هستيش تو پروانه / در وصف تو نتوانم شعري بسرايم من / خواهم كه كنم ياري بسيار صميمانه / هر چند بود راهم بس هراس و طولاني / گويم كه سلامي من پيوسته و جانانه / از سيم و زر دنيا خالي است هذا ليكن / در شعر غزل گويد با ياد توهمخانه
***
آن مرد رفت ....................................................................
